سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
مقدمهء مصحح 38
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
از روايات افلاكى مستفاد مىگردد كه قاضى وخش از منكران و بدسگالان بهاء ولد بود و « مىخواست كه از ديباچهء كتب معارف و استفتاها لقب سلطان العلمايى بهاء ولد را محو كند » و ازاينرو احتمال مىرود كه هرجا در معارف ذكر قاضى به ميان مىآيد مقصود همين قاضى وخش باشد و اشارات بهاء ولد نيز مؤيد اين احتمالست مانند : اى قاضى بعيد ( . ظ : سعيد ) تا به خود حواله نكنى كار وخش را من راست مىدارم ( ص 345 ) و مثل : فقيه على پارسىخوان را قاضى وخش گفته بود كه از اين جايگه برو مرا خشم آمد و چيزى گفتم و باز پشيمان شدم ( ص 407 ) و اين عبارت : قاضى محو مىكرد سلطان العلمايى مرا ( ص 188 ) و اين جمله : مىرنجيدم كه قاضى مرا برنخاست و كسان او چپ و چهار سوى مردمان را مىترسانند از متابعت كردن من ( ص 425 ) پس باحتمال قوى فصل 129 و 221 و 255 و 265 و همچنين فصل 180 و 192 كه در آنها نام « سلطان وخش » مذكور است و فصل 237 كه مؤلّف در آن مىگويد : وقتى به نزديك ملك وخش رفتم ( ص 376 ) و فصل 151 كه در آنجا مىبينيم : گفتند كه افضل را ملك گفته است كه هر سالى هزار دينار مى بدهد تا بيايد همچنانك در باميان مىدادهاند ( ص 237 ) كه ظاهرا مقصود ملك وخش است و فصل 238 و فصل 227 به جهاتى كه گذشت در ناحيهء وخش انشا و تحرير شده و هم دليل ارتباط اوست با ملك وخش و اقامت او در آن ناحيه . و از گفتهء او بعد از ذكر افضل كه ملك وخش هزار دينار مرسوم جهت وى مقرّر داشته بود چنان مستفاد مىشود كه او درين ناحيه ( كه بعضى مردم آن ترك زبان و بعض ديگر بتعبير مصنّف پارسىخوان ص 407 ، 420 بودهاند » معاش مرتب و زندگانى منظّمى نداشته است اينك سخن وى : او را نظر كردم و حال خود را كه مرا نانى نمىدهند و او را هزار دينار مىدهند ( ص 237 ) . وصف نسخ و كيفيت تصحيح طبع حاضر از كتاب معارف مبتنى است بر چهار نسخه از آن كه سهتاى آنها از كتابخانههاى تركيه بوسيلهء عكسبردارى و يك نسخه در ايران بدست آمده و به ترتيب عبارتست از :